دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

اشعار و داستان های فارسی و گیلکی داوود خانی لنگرودی

دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

اشعار و داستان های فارسی و گیلکی داوود خانی لنگرودی

دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

۱۱ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

 

با تو می‌زنم قدم به‌اشتیاق در حریمِ جویبار                      

می‌کَنم کنارِ آب، پونه‌ا‌ی‌ معطر و شکوفه‌دار

می‌گذارمش میان زلفِ تاب‌دارِ مشکی‌ات، وَ بَعد                 

خنده می‌کنی و می‌گذاری‌ام ببوسمَت هزاربار

مادیانِ تردماغ، غلت می‌خورد به‌روی خاک نرم               

اسب، مست و عاشقانه، شیهه‌می‌کشد کنارِ ‌سبزه‌زار            

می‌زند به‌روی شاخسار، بلبلی قصیده‌ی بهار                    

می‌کنی کرشمه، می‌کِشانمَت به‌زیر پای آبشار

چیده‌اند روی سفره  کوزه‌ایِ و در کنار آن دو جام       

حال ما خوش است: می‌زنیِ و می‌زنم شرابِ خوشگوار...

خنده‌ات گرفته، خنده‌ام گرفته است، قول می‌دهیم          

جفت‌خنده تا درآوریم طاقِ روزگارِ نابکار              

شلمان؛ 25 مهر 1398 خورشیدی- داوود خانی خلیفه‌محله

  • داوود خانی لنگرودی

می‌زنم قدم

توی کوچه‌هایِ گمشده در آفتابِ صبحدم

زیر تک‌درختِ بیدِ چایْ‌خانه وصل می‌شوند سایه‌هایمان به‌هم

بعد

شادمانه می‌روند توی چایْ‌خانه‌ مست می‌شوند از عطرِ چایِ تازه‌دم.

روبه‌روی من نشسته‌ای:

لحظه‌ای لبت به خنده وا که می‌شود، به شوق داد می‌زنم:

«من هزار سال هم اگر بینَمت هنوز هست کم»

**

این منم که می‌زنم قدم

توی کوچه‌های گمشده در آفتابِ صبحدم...

شلمان؛ 22 مهر 1398 خورشیدی- داوود خانی خلیفه‌محله

مصراعِ « هزار سال هم اگر بینَمت هنوز هم کمست» از بابافغانی شیرازی است.

  • داوود خانی لنگرودی

آه از این ستمگریِ و بی‌عدالتیِ و نابرابری!             

باورم نمی‌شود که می‌رسد دوباره روزِ بهتری

کارگرجماعتِ ضعیف، تا چگونه می‌کنند با              

دستمزدِ حدّاقلیِ و جان‌کَنیِ حدّاکثری؟!

گریه! عده‌ای اسیر در معادن زغال‌سنگ و مس        

خوار می‌شوند و خاک در هزارتویِ خاک‌برسری

ناله! جمعی از زنانِ سرپرست خانوار و بی‌پناه          

مثل کودکانِ کار، می‌کنند کلفتیِ و نوکری          

آه! عده‌ای زباله‌گرد، دربه‌در برایِ لقمه‌ای             

دست در زباله می‌کنند تا برای شامِ آخری...    

تا چقدر توسری‌خوری از این زمانِ تُخس‌پروری؟      

آه از این ستمگریِ و بی‌عدالتیِ و نابرابری!

شلمان؛ 11 اردیبهشت 1398 خورشیدی-داوود خانی خلیفه‌محله

  • داوود خانی لنگرودی

 

می‌کند غروبْ آفتاب و می‌کنی طلوع در خیالِ من                   

می‌شود زلال‌و پرستاره طاقِ آسمانِ حس‌و‌حالِ من

دست برنمی‌کَنم به‌هیچ حالت از طراوتِ خیالِ تو         

‌ای فروغ چشم ‌و روشنیِ راه و آفتابِ بی‌زوالِ من!

شلمان؛ هفدهم مهر 1398 خورشیدی-داوود خانی خلیفه‌محله

  • داوود خانی لنگرودی

گاهی روی دفترِ سفید                 

کار شاعرانه می‌کنم:

دست وصورت و لب ترا               

رنگِ عاشقانه می‌کنم

موی نرم می‌کشم، وَ بعد            

 با مداد، شانه می‌کنم

چشمِ‌ آهوانه‌ی ترا                       

رنگِ رودخانه می‌کنم

قامتِ تو را که می‌کشم،             

رقصِ شادمانه می‌کنم

شاعریِ من که می‌پَرَد،              

خلوتی بهانه می‌کنم

آه! بی‌تو  با خیالِ تو             

گریه‌ی ‌شبانه می‌کنم

شلمان؛ 13 مهر 1398 خورشیدی- داوود خانی خلیفه‌محله  

  • داوود خانی لنگرودی

در درونِ من که می‌کشد زبانه شعله‌هایِ داغِ آه                 

فوت می‌کنم به روشنیِ زردِ شمعِ نیمه‌سوزِ راه

می‌زنم به قلبِ خاطراتِ خوبِ دور و می‌روم عمیق              

توی‌کوچه‌باغ‌هایِ ظهرِگرمِ بی‌صدایِ ‌دل‌بخواه: 

دست‌های گرم توست توی دست‌های سردِ من‏، چه زود       

بوسه‌گاه نرمِ تو که می‌کشاندَم به درّه‌ی گناه...

نیمه‌ی شب است و مرغِ حق به‌خواب رفته است و من هنوز          

خیره‌ام به سقف آسمانِ پرستاره در نبودِ ماه

لاهیجان؛ 12 مهر 1398 خورشیدی- داوود خانی خلیفه‌محله

  • داوود خانی لنگرودی

سیدعلی صالحی: «  روزگاری که دیگر به‌جای صدای تیشه از بیستون، صدای پتک از مزار شاعران می‌آید، رقصیدن در ضیافت زهراب و مجلس ملال، سقوط اخلاق است. یک «نه» به هزار «بله» بله...!»

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، سیدعلی صالحی: شایسته‌ترین شیوه در امر قدردانی و اعتماد و عالی‌ترین شکل و شیوه‌ی اجتماعی توأم با تشویق و دلگرمی، پدیده‌ای به نام «جایزه» در ...

متن کامل خبر

 

مهرگان رسید و بر درخت:

 بادِ سردِ اعتراض می‌وزید و برگ‌های زرد می‌کَنید و زاغِ اغتشاش، روی شاخه می‌پفید و سیبِ سرخ می‌لهید... 

** 

مهر رفت و شد درخت‏، لخت‌و‌پاپتی و غربتی.

شلمان؛ نهم مهر 1398 خورشیدی-داوود خانی خلیفه‌محله

  • داوود خانی لنگرودی

دیدمت لمیده‌ای و در بغل گرفتمت؛

                  آرمیده روی غنچه‌ی لبت شکوفه‌ی لبم،

گرم بوسه‌های نرم و نامرتب و مرتبم...

                -لابد این میان-

قرص آسپیرین‏

             کارگر شده‌‏،

                                 که

ناگهان پرانده خواب دبش نصفه‌ی شبم...

**

بر چهار‌دست‌و پای من، عرق شده‌ست سرد وُ خواب رفته‌ کاملاً تبم.

شلمان؛ هشتم مهر 1398 خورشیدی-داوود خانی خلیفه‌محله

  • داوود خانی لنگرودی

شعر نیمایی« دختر ترشیده» از داوود خانی خلیفه‌محله

« جاده‌ی لندوک،

دست‌انداز داشت

تپه‌ی چون دوک،

راهی باز داشت.

گرگ،

ناآرام و خام

پنجه بر ماه می‌کشید

زیر تپه:

             - درّه -

                         در خرگاه دِه؛

بند‌ می‌انداخت بنداندازِ پیر

دختر ترشیده را...

شمع در فانوس سامان می‌گرفت

شب،

جوان بود و جهان، جان می‌گرفت.»

شلمان؛ ششم مهر 1398 خورشیدی

 

 

  • داوود خانی لنگرودی