دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

اشعار و داستان های فارسی و گیلکی داوود خانی لنگرودی

دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

اشعار و داستان های فارسی و گیلکی داوود خانی لنگرودی

دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

۵۲ مطلب با موضوع «داستان داوود خانی لنگرودی» ثبت شده است

سنگِ خؤجِ دارپا


داوود خانی لنگرودی

زرآکنده است دوردست‌ترین شاخه ی درخت در آفتاب درخشان عصر پاییزی و باد، برگ‌های جامانده را که برمی‌آشوبد، کله ی قناس سنگِ خؤج آخرین دارپا- لا‌به‌لای برگ‌ها، خودنمایی می‌کند.

گوشه ی حیاط، کاس‌آقای زهواردررفته، دوخاله را از لبه ی چاه ‌دارد و کم‌رمق می‌کشد به گرده ی درخت. قلابِ دوخاله، بند و لرزِ شاخه می‌شود. ناگهان، پرنده ای ناشناس، جیغ می‌کشد و پهنه ی آبی آسمان را می‌شکافد و در همان حال، ‌کاس‌آقا که نقش برزمین شده‌است و حسرت روزهای جوانی اش را می‌خورَد، آخرین برگ‌های درخت توی چاه عشوه می‌روند

دارپا ، لخت‌وپخت، نیشش تا بناگوش بازمانده‌است و افاده می‌فروشد.

شلمان- هشتم آبان 1397 خورشیدی

واژگان:

سنگِ خؤج: گلابی چغر جنگلی.

دوخاله: چوبی که انتهایش را با ابزار دیگری به شکل قلاب در می آورند و با سطل آب از چاه می کشند.

دارپا: گیلک ها، از سردرختی ها، یک تا چند میوه را نمی کنند و به اصطلاح خرج درخت می کنند به این باور که درخت، سال بعد میوه بیشتری بدهد و این میان، گاه هوس میوه ی ممنوعه می کنند!...

 

  • داوود خانی لنگرودی



فتوکلیپ داستان مینیمال گیلکی- فارسی: " مؤ دؤته بئوده " (مو تاب داده ) از داوود خانی در سایت آپارات

مؤ دؤته بئوده، پنجره وَرجه نیشته بی وُ باد، حیاطˇمِئن، لی دارˇبونˇ بَکألسه وَلگونه، جارو زَئده بو.

چاغˇمِئنˇجی، موشورفِه پورأئوده آبه، دوخالنگˇ اَمره جئور أرده بؤم...

هُتؤری، بَئوتَم یسکالِه تره نیگا بَئونم. یه دفائی دوخالنگ می دستˇجی در بشو و موشورفه، بَکَت چاغˇمئن: بیدروم!

هو بَکألسهدیلˇ اَمره بدِئم هُتؤ، مؤ دؤته بئوده، پنجره وَرجه نیشته ای وُ باد ای دَفه، لی دارˇبکنده ولگونه، جاروبخورده زمینˇسر، گَلَف- اَنبَس ئوده بو!

برگردان:

مو تاب داده، کنار پنجره نشسته بودی و باد، برگ های ریخته ی زیر درخت نارون حیاط را جارو می زد.

آبِ لبپَر مَشرَفه را با دوخاله ی چوبی از چاه بالا می کشیدم...

در همان حال، گفتم کمی نگاهت کنم. یهویی دوخاله از دستم در رفت و مشرفه افتاد توی چاه: بیدروم!

با همان دلِ هُرّی ریخته ام، دیدم هنوز نشسته ای کنار پنجره و باد این بار، برگ های کَنده از درخت نارون را بر زمینِ جارو خورده، کمپشت- پُرپشت می کرد!

شلمان- 22 شهریور 1397 خورشیدی

  • داوود خانی لنگرودی


ماچِ لُپّی

داوود خانی لنگرودی

گفتم: « خب، حالا وقتشه ماچت کنم.»

نگاش به گنجشک های بی قرار روی درخت ازگیل باغچه بود. شیطنت رو می شد از چشاش خوند؛ در همان حال گفت: « مثِ دیروز نباشه. ببین هنوز داغ ماچت رو لُپّمه. »

و با انگشت سبابه، گونه راستش رو چن بار مالوند.

گفتم: « نه دیگه؛ قِلِقش دستم اومده! »

رو بِـهِم کرد و ادا درآورد و کشیده گفت: « حالا بذار تمومش کووونــــم. »

گفتم: « آخه تا کی ناقلا؟!»

ابرو بالا انداخت: « لطفاً منتظر باشید.»

گفتم: « باشه، باشه. کارتو تموم کن. صبر پیشه می کنیم ماهِ نازنین ما!»

اینو که گفتم، غش غش خندید و بعد، دوباره کارشو از سرگرفت.

داشت حوصله م سر می رفت و تو این فکر، برم یهویی بغلش کنم و...

آخرین گازی که به سیب زد، چشم برهم زدنی دیدم آشپزخانه در آغوش مادرشه و داره نُنُری می کنه: «مامان، ببین، دوباره  دایی ازم ماچِ لپی می خواد!»


رامسر؛ 21 شهریور 1397 خورشیدی

  • داوود خانی لنگرودی
  • داوود خانی لنگرودی

  • داوود خانی لنگرودی

  • داوود خانی لنگرودی

  • داوود خانی لنگرودی

  • داوود خانی لنگرودی

  • داوود خانی لنگرودی

انتشار کتاب "ناگهان به آسمان جهید اسب... "

در اسفند ماه سال جاری، همزمان با زادروز داوود خانی لنگرودی

  • داوود خانی لنگرودی