دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

اشعار و داستان های فارسی و گیلکی داوود خانی لنگرودی

دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

اشعار و داستان های فارسی و گیلکی داوود خانی لنگرودی

دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

۱۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • داوود خانی لنگرودی


فتوکلیپ شعر " اسبِ حیزِ دامنه " از داوود خانی لنگرودی در سایت آپارات


هزرگی می پراکَـنَـد

باد مشام سوز  لیلَه کوه

در شیـهـﺔ اسبِ حیزِ دامنه

باران؛

نعل اسبی

تسمه می کَشد وُ

سنبه سیخ می کند،

مادیان ِفربه

آن سوی پرچین لیلَکی بی نفوذ.

*

واژگان:

لیلَه کوه؛ که به اشتباه لیلاکوه می خوانندش، کوهی است در جنوب شهر لنگرود.

لیلَکی: درختی است خاردار و بومی جنگل های هیرکانی

  • داوود خانی لنگرودی



فتوکلیپ "خنده جفت" شعری نیمایی از: داوود خانی لنگرودی در سایت آپارات


والمیده بود ماه

آن سوی پلنگدرّه

طاقِ آسمان شیرکوه

پای جویبار صخره

خُرّه می کشید خرس...

شب،

کَ ف ی د            وُ  

خنده جفت کرد

روز،

با قوقولی خروس دِه

  • داوود خانی لنگرودی

یادداشت طنز  از داوود خانی


آن سوی کوچة رهبری شهر املش، عمارت هایی قدیمی با نمایی از جنس بلوطمازو، خفته بر درازنای زمان که  حالا بر بلندای درختان سر به آسمان ساییدۀ  حیاطشان، کلاغ ها در نبودِ خان های املش، تعزیه خوانان خوش نوایی شده اند.

اما در این سوی کوچة باریک در پناهِ دیوارهای بلند آجری؛ فرق نمی کند جوان باشی و پیر، گیلک باشی و گالش، زن باشی و مرد، هر وقت عشقت کشید می توانی بیایی گوشه ای بساط پهن کنی و بی مالیات، بازار بیارایی و  باز هر زمان دلت خواست، بساط برچینی و...

در این کوچه، سه شنبه بازار شام املش که جای خود دارد؛ شش روز دیگر هفته و حتی جمعه ها، اگر توانستید طول آن را -که کمتر از صدمتر است- در دَه دقیقه طی نمایید، بیایید خُمچه ای سیم به سیاق خان های صوفی نثارتان کنم و کنیزکانی بگمارم تا آب به راهتان زنند و اسپند دود کنند...

**

دیروز، هوس خؤج(گلابی وحشی) کردم.

برای خریدِ یک زنبیلِ خؤج آبدار، به هوای افزایش قیمت بیست درصدی نسبت سال ماضی؛ رفتم به کوچة دلگشای رهبری و از هر خؤج فروش زنبیل دار سر پانشسته قیمت گرفتم، کیلویی بین دَه تا دوازده هزار تومان می گفتند و شگفت، با قیمت پارسال که بین هزار و پانصد تا دوهزار تومان در نوسان بود، پاک ارتفاع گرفته بود.

 خشکم زده و کلّه ام شده بود  گَمَجِ آستانه و آخر سر، دست خالی و سِگِرمه درهم کشیده از کوچة آشتی کنان، خود را به خیابان خلوت شهر کشاندم و...

املش- شنبه 24 شهریور 1397 خورشیدی

  • داوود خانی لنگرودی


محمود درویش،‌ شاعر مطرح عرب:

بابت چاپ بسیاری از آثارم احساس گناه می‌کنم؛ به رمان‌نویسان غبطه می‌خورم؛ چون جهان آنها وسیع‌تر است. رمان می‌تواند همه گونه‌های معرفت، فرهنگ، مشکلات، غم‌ها و دردها و تجربه‌های زندگی را درهم بیامیزد. رمان می‌تواند از شعر و همه گونه‌های ادبی سیراب شود و از همه آنها بیش‌ترین بهره را ببرد...

متن کامل خبر در خبرگزاری ایبنا

  • داوود خانی لنگرودی



فتوکلیپ داستان مینیمال گیلکی- فارسی: " مؤ دؤته بئوده " (مو تاب داده ) از داوود خانی در سایت آپارات

مؤ دؤته بئوده، پنجره وَرجه نیشته بی وُ باد، حیاطˇمِئن، لی دارˇبونˇ بَکألسه وَلگونه، جارو زَئده بو.

چاغˇمِئنˇجی، موشورفِه پورأئوده آبه، دوخالنگˇ اَمره جئور أرده بؤم...

هُتؤری، بَئوتَم یسکالِه تره نیگا بَئونم. یه دفائی دوخالنگ می دستˇجی در بشو و موشورفه، بَکَت چاغˇمئن: بیدروم!

هو بَکألسهدیلˇ اَمره بدِئم هُتؤ، مؤ دؤته بئوده، پنجره وَرجه نیشته ای وُ باد ای دَفه، لی دارˇبکنده ولگونه، جاروبخورده زمینˇسر، گَلَف- اَنبَس ئوده بو!

برگردان:

مو تاب داده، کنار پنجره نشسته بودی و باد، برگ های ریخته ی زیر درخت نارون حیاط را جارو می زد.

آبِ لبپَر مَشرَفه را با دوخاله ی چوبی از چاه بالا می کشیدم...

در همان حال، گفتم کمی نگاهت کنم. یهویی دوخاله از دستم در رفت و مشرفه افتاد توی چاه: بیدروم!

با همان دلِ هُرّی ریخته ام، دیدم هنوز نشسته ای کنار پنجره و باد این بار، برگ های کَنده از درخت نارون را بر زمینِ جارو خورده، کمپشت- پُرپشت می کرد!

شلمان- 22 شهریور 1397 خورشیدی

  • داوود خانی لنگرودی


ماچِ لُپّی

داوود خانی لنگرودی

گفتم: « خب، حالا وقتشه ماچت کنم.»

نگاش به گنجشک های بی قرار روی درخت ازگیل باغچه بود. شیطنت رو می شد از چشاش خوند؛ در همان حال گفت: « مثِ دیروز نباشه. ببین هنوز داغ ماچت رو لُپّمه. »

و با انگشت سبابه، گونه راستش رو چن بار مالوند.

گفتم: « نه دیگه؛ قِلِقش دستم اومده! »

رو بِـهِم کرد و ادا درآورد و کشیده گفت: « حالا بذار تمومش کووونــــم. »

گفتم: « آخه تا کی ناقلا؟!»

ابرو بالا انداخت: « لطفاً منتظر باشید.»

گفتم: « باشه، باشه. کارتو تموم کن. صبر پیشه می کنیم ماهِ نازنین ما!»

اینو که گفتم، غش غش خندید و بعد، دوباره کارشو از سرگرفت.

داشت حوصله م سر می رفت و تو این فکر، برم یهویی بغلش کنم و...

آخرین گازی که به سیب زد، چشم برهم زدنی دیدم آشپزخانه در آغوش مادرشه و داره نُنُری می کنه: «مامان، ببین، دوباره  دایی ازم ماچِ لپی می خواد!»


رامسر؛ 21 شهریور 1397 خورشیدی

  • داوود خانی لنگرودی

 

داستان کوتاه "مأموریت" از عمو-علی؛ نخستین داستان نویس گیلان

برگرفته از  کتابِ  از مه تا کلمه (نمونه داستان های کوتاه امروز گیلان) به کوشش بهزاد موسایی

عمو، على

درباره «علی - عمو» نخستین داستان نویس گیلان و همچنین درباره زندگی و تاریخ مرگ و اندیشه های وی اطلاع دقیقی در دست نیست. اگر تحقیقات «رحیم چراغی» محقق گیلانی را مستند بدانیم وی می نویسد: روزنامه «خیر الکلام در شماره شانزده (۱۲۸۸ خورشیدی)، قصه ای متفاوت و منسجم - نسبت به آنچه تا آن شماره چاپ کرده بود . به امضای «علی - عمو» و عنوان «قونسولگری خوب است» چاپ کرده است. در این شماره از موضوع خیر الکلام به مضمون داستان نیز پاسخ گفته می شود و چنان تداعی می گردد که «على - عمو نویسنده ای غیر از افصح المتکلمین است». در بیشتر داستانهای عمو، دانش و خلاقیت ذهنی داستان نویس آشکار است. روایت داستان با مونولوگ های زیبا و ذهنیت مضمون یاب على عمو، از او چهره ای مطرح و ماندگار در داستان نویسی ایران - با توجه به نداشتن بستری آماده برای کار - می سازد. تک گوئی ها و مضامین به کار رفته در داستانهای او، تازه و بکر هستند. استفاده از مضامین دست اول در اغلب داستانها با توجه به فاصله کوتاه خلق آنها از همدیگر، امتیاز دیگری برای داستانهای عمو تلقی می شود. و همین مضامین نو و نوع روایت، داستانهای (چهل و هشت داستان کوتاه) او را پر جذبه کرده است. داستانهایی که پس از گذشت نود سال از انتشار آنها . و تأکید می شود بدون داشتن تجربه و بستری برای آغاز کار - همچنان تازه و جذاب و هنرمندانه جلوه می کنند».

آثار داستانی: على - عمو چنین گفت (به کوشش رحیم چراغی، 1380 )

داستان انتخاب شده: «ماموریت» از: علی - عمو چنین گفت.

 

**

گفت: پسر! می خواهی فراش بشوی؟

گفتم: بلی قربان: زیر سایه سرکار می خواهم خدمت کنم و لقمه نانی هم داشته باشم.

گفت: اول باید امتحان بدهی ببینم عرضه فراشی را داری یا نه؟ گفتم: هر امتحان که میل سرکار است بفرمائید.

قلمدان خواست و یک حکم نوشت و به من داد و گفت: الساعه باید بروی پدرت را هر جا باشد حاضر کنی.

من دیگر مجال ندادم این کلام تمام شود «چشم» گفتم و روانه شدم. یک یابو در بازار کرایه کردم و یک شلاق از همقطار گرفتم و سوار شدم. یک بند تاختم تا به ده رسیدم. راست رفتم توی حیاط خودمان. دیدم پدر در سرِ ایوان نشسته زنبیل می بافد. پیاده شدم، یابو را بستم. جستم به سرِ ایوان و دست به شلاق. تا پدر بجنبد ده - دوازده شلاق به او زدم که - «پدر سوخته! اول کرایه یابو را بده!» مادرم رسید که - «جوان مرگ شده. چه کاری به این پیرمرد داری؟» من چند شلاق هم به مادر زدم. مادر شیون کشید، اهل محله جمع شدند - «چه هست چه نیست.» من حکم را نشان دادم. فهمیدند که من فراش شده ام. دردسر ندهم، کرایه یابو را گرفتم و کَتهای پدرم را بستم در جلوی یابو شلاق زنان تاختم؛ اما مادرم از دنبال نفرین می کرد که - «الهی خیر نخوری. الهی روز خوش نبینی. شیرم بر تو حرام باشد». من میگفتم - «برو پدر سوخته ی پ.. حالا که من فراشم پدر آدم را در می آورم.»

پدر در جلوی من می دوید و می گفت: «پسر جان! من پدر تو هستم. به نداری و نخوردگی ساختم، برای تو زحمتها کشیدم. امروز، فردا هم دارد. انسان خوب نیست به هر مرتبه که رسید ملاحظه فردا را نکند. هر روز این طور تسلط و حکمرانی و ریاست برای آدم باقی نمی ماند.» من به لحنی که عموم فراشان به آن لحن و لهجه حرف می زنند گفتم: باز سگ حرفهای صاحب مرده می زند. عمو دهاتی! فضولی نکن. بدو. زود به شهر برسیم که من مقصر نباشم.

پیرمرد کَت بسته، عرق ریزان می دوید. از راه و بیراه و کوچه و بازار به در خانه حاضر کردم.

بردم در انبار خلیلی و زنجیر کردم و رفتم به حضور

: ها پسر! چه کردی؟

: بلی قربان! به اقبال بی زوال سرکاران، پدرسوخته را آوردم.

: بیاور.

فوری رفتم او راکت بسته به حضور آوردم.

گفت: عمو پیرمرد! دیدی پسرت چه قدر با کفایت است؟ من حالا تو را به پسرت بخشیدم. کتهای این پیرمرد را باز و مرخص کنید.

من کت پدر را باز کردم و به گوشه بردم گفتم: پدر! بی چک و اردنگ قلق مرا بده. دارم ندارم به خرج من نمی رود.

«سرداری» و «اروسی» را از تن خود در آورد و داد به من. من آنها را به هشت قران فروختم و رفتم به قهوه خانه.

من پس از این امتحان حقیقتاً فراش شدم و هر مأموریتی که به من می دادند من آتش˚پارچه بودم. تو را به خدا این آقاها قدر نوکر می دانند؟ من حالا چرا باید سه شب به چهار شب گرسنه بخوابم. هرگز رنگ لباس تازه را نبینم. راست است که خدمت به آقایان منظور نیست. حالا کار من به اینجا کشیده است که می خواهم بروم چانچوکشی کنم.

*

(خیر الکلام - سال دویم - شماره ۲۹)

(۱۲ شهر صفر المظفر ۱۳۲۸)

توضیحات:

1-کَت: کتف ٢- بی چک و اردنگ: بدون سیلی و اردنگی ٣- قلق: انعام ۴- سرداری: نوعی تن پوش ۵- اروسی: نوعی پاپوش در دوره قاجار ۶- آتش˚پارچه: معادل دو آتشه

۷۔ چانچو کشی: حمل بار با چانچو. چانچو: چوب مخصوص «چان» با ۲ متر طول که به دو سر آن دو زنبیل آویزان است و در آنها خربزه و هندوانه و چیزهای دیگر می ریزند. چان: یعنی شانه که چانچو را با آن حمل می کنند. به کسی که چانچو را حمل می کند، چانچوکش می گفتند.

 

  • داوود خانی لنگرودی



آن گونه که قاسم کشکولی، نویسنده ی مطرح و صاحب سبک لنگرودی در کانال تلگرامی اش آورده است، بیش از یک سال است که روی زبان گیلکی تحقیق  می کند و در حال نگارش رمانی است با نام "گیلآمارد"

**

گیلآمارد پک عمیقی به سیگارش میزند و به  پیش رویش نگاه می کند.اردکها توی دو دسته پانزده تایی مثلثی، شتاب می کردند تا خودشان را به جمع اردکهای آن طرف سل  که دور دختر بچه ای  که برایشان نان قلاج می ریخت برسانند .

 و دوباره ادامه می دهد :

-- دونی ! می ناجه اینه کی، شو بخوسمو صوب ویریسم بینم امه گیلون معن، همه گیلکی گب زعدرن. امه کاسپی سامون معن، (ایرا تا استه رو، اورا تا گورگون) همته خوشون لفز گب زعدرن. خوسیر امی لاکون. ای می پیلعه ناجه. خودا بکونی مردوم واخوبابون. واخوبابون و بودونن کی ای امه دساخری جنگه.امه پیلعه جنگ. اگه ایره دوازیم، د دباختیم و بوشوعم پی کارش. د هیچی از امو نوموندنه غیر یته نوم تاریخ معن،  کی: بعله یته پیلعه قوم، یه زمت گیلون معن زیندگی گودن ایشون ایسم بو گیلک.کی ایتو بون،  اوتو بون، ایتو لیواس دگودن،  ایتو خوروش چاگودن،  ایتو گب زعن. پور پوره  پالوون

 بون. ایسکندرو موغولونو عربون جلو بیسن. خوشونه جا جیگا بداشتن. پور پوره میمون نواز بون. اما الون د نعسان. موقووابون . انی میمون نواز بون، بوبون خوشونه میمونونه مورسون.

 الون د ایره یفیران تورکی گب زعنن و یفیران تهرونی.

و ای می پیلا ترسه . ای ترس ما کوشته دره.

در همین بین مردی که در کنار زنش راه میرفت بطری خالی آبش را ول میکند زیر پایش و بطری میچرخد و میچرخد و میچرخد تا که زیر پای گیلآمارد  آرام میگیرد. گیلآمارد نگاهی از سر تاسف به مرد میانسال می اندازد و صدا می زند :

-- آنقلی !  آنقلی !

مرد توجهی نمیکند.

--هوووی اداش  !

مرد بی توجه دور می شود. گیلماز می گوید :

-- آمارد ولا کون. بدا بشی.یته دوته نیعن کی!

گیلآمارد اما دست بردار نیست.  از جایش بلند می شود و به مرد که میرسد  دست روی شانه اش می گذارد و میگوید :

اداش. بخشنی تی اشغاله ایره توعاندی . نشتوسی گونن امه گوراب امه کت!؟!

مرد هاج و واج نگاهش می کند...

**

خیلی سعی کردم به فارسی حرف بزنند.اما زیر بار نرفتند. (شخصیت های رمان جدیدی که دارم می نویسم را می گویم)

 گفتند: چون ماجرای رمان در لنگرود و لاهیجان و به طور کلی گیلان میگذرد و ما هم همگی اینجایی هستیم پس به زبان مادریمان حرف میزنیم.

به نظرم حرف درستی آمد.

 گفتند:(با تحکم) اگر قبول نمی کنی مکان رمانت را از گیلان ببر جای دیگر، و شخصیت های رمانت را هم عوض کن.

گفتم: خوانندگانم؟  آنها چه میشوند؟

 گفتند: گور پدر خواننده. (باور کنید به همین گستاخی)

گردن گذاشتم. چون نه میتوانستم جغرافیای رمانم را عوض کنم و نه شخصیت هایم را.(و آنها این نقطه ضعفم را میدانستند انگار)

درثانی، حرف زدن به زبان مادری جزو حقوق اولیه بشر است و آنها از این حقشان آگاه بودند.

 

حالا،  بعد از کلی کلنجار، باهم  شرط گذاشتیم. در واقع من از حق وتو نویسنده گی ام استفاده کردم و گفتم: قبول . شما به زبان مادری تان حرف بزنید و من هم به عنوان نویسنده، رمان را با زبان فارسی روایت میکنم.آیا این حق را دارم؟ گفتند: داری.

گفتند :جهنم قبول. هر غلطی دلت می خواهد بکن، فقط کاری به کار ما نداشته باش .

بدتر از این ها هم گفتند، اما من اعتراضی نکردم. حتی توی دلم. چون میترسم به گوششان برسد و از نو دبه کنند و بزنند زیر همه چی و کار رمان معطل بماند.

خود رای تر از شخصیت رمان،  شخصیت رمان است.

نویسنده ها می دانند چه می گویم. ،

برگرفته از: کانال تلگرامی قاسم کشکولی  @ghasemkashkuli

 

  • داوود خانی لنگرودی