دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

اشعار و داستان های فارسی و گیلکی داوود خانی لنگرودی

دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

اشعار و داستان های فارسی و گیلکی داوود خانی لنگرودی

دلتای سپیدرود داوود خانی لنگرودی

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

توضیحی بر وزن سطری از  نیمایی «یک‌نفر تمام  شب... »

شاعر ارجمندی از شاعران مطرح وبگاه  شاعران پارسی‌زبان، دیشب پیامکی برایم ارسال داشتند و عنوان کردند که سطر:

«یک‌نفر

         -که داشت اعتیاد و بود مشتی پوست ‌و‌‌‌ استخوان»

 دارای لغزش وزنی است.

سطر بالا که بر وزن « فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلن » است، بر اساس اختیارات زبانی، تغییر کمّیت مصوت‌ها؛ یعنی کوتاه تلفّظ کردن مصوت‌های بلند، باید گفت «تی» مصوت‌ بلند ، در کلمه‌ی «مُشتی»، بی‌آنکه تغییری در دستور خطّ زبان پدید آید، کوتاه تلفّظ می‌شود؛ و این امری است بدیهی و مرسوم.

برای نمونه، در بیت زیر از پروین اعتصامی:

«راستـی آمـــــوز، بسی جو فــــروش        هست دریـــن کــوی کـــه گندم نماست»

که هجای «تی» مصراع اوّل بلند است؛ اما طبق قاعده، کوتاه تلفظ و محاسبه می شود تا با معادلش
در مصراع دوم یکسان گردد و بر وزن (مفتعلن/مفتعلن/فاعلن )درآید.

 

  • داوود خانی لنگرودی

« یک‌نفر تمام شب...»

از: داوود خانی خلیفه‌محله

یک‌نفر تمام شب نشست در خودش مچاله شد

یک‌نفر تمام شب نشست نامه‌های عاشقانه ‌خواند

یک‌نفر تمام شب که در خودش مچاله بود،

            فکرهای تلخ کرد و زهر خورد

یک‌نفر تمام شب نشست از شراب، روشنی گرفت و شاد شد

یک‌نفر

         -که داشت اعتیاد و بود مشتی پوست ‌و‌‌‌ استخوان

                                        دود روی دود کُپّه کرد

یک‌نفر تمام شب نشست پشت پنجره،

                       کامل از هلال ماه، چشم برنمی‌گرفت

یک‌نفر کثیف کرده بود و زن تمام شب نشست خانه را تمییز کرد

یک‌نفر تمام شب به‌زور با زنی...

**

صبح؛

سوت‌و‌کور و لوت‌وعور

روی ‌شهر خفته می‌خزید.

شلمان- 29 شهریور 1398

  • داوود خانی لنگرودی

شعر نیمایی « آمدم شهر شدم بازاری»

 داوود خانی خلیفه‌محله

**

از دِه دورِ درندشت شمال

آمدم شهر شدم بازاری

( مثل سنجاقک پرنازکِ سرگردانی،

دوْر یک کارتُـنَک؛

یا چو یک

کرم ابریشم زردنبویِ پیله‌تَنی)

روزگاری است که بزّازم و می‌زارم از این

شده‌ام طعمه و در حجره‌ی خود زندانی!

شلمان- 26 شهریور 1398 خورشیدی

  • داوود خانی لنگرودی

مینیمال آسمان‌جُل

از: داوود خانی خلیفه‌محله

در اتاقکی که چاردیوار داشت و سقفی و باد نامرد، بی‌هوا کَنده بودش و با خود برده ، حالا زیر سقف آسمان شب، مصیبت بی‌پایان، بیدارش نگاه‌داشته بود و ستاره‌ها، اندوه‌های بی‌شماری‌ شده‌بودند و مردِ آسمان‌جُل نمی‌توانست بشمارَدِشان!

شلمان- 25 شهریور 1398 خورشیدی

  • داوود خانی لنگرودی
  • داوود خانی لنگرودی

می‌گذارد کَپَه‌ی مـــرگش را

زیرِ سرِ یُبْس‌ترین کُپّه‌ی ‌ابر،

کرْتِ شــــالیِ دهان‌واکرده

شلمان، 15 شهریور 1398 داوود خانی خلیفه‌محله

  • داوود خانی لنگرودی

ناگوار و ناگهان پا می‌شوی؛

باد

برگی می‌پرانَد از درخت

می‌خرامی بی‌صدا بر جاده‌ی تُردِ غروب

من که حالم نیست خوب،

سایبانِ چشم‌هایم می‌شود دستِ چپم...

**

رفته‌ای

می‌بینمت خطّ افق اندازه‌ی یک‌قطره اشک.

برگ

پیشِ پایِ من افتاده است؛

می‌نشینم «خلوتم را آب‌و‌جارو می‌کنم» با گریه‌هایم.

شلمان؛ 12 شهریور 1398 داوود خانی خلیفه‌محله

**

با بقیه‌ی گریه هایم

خلوتم را آب‌و‌جارو می‌کنم.(بهرنگ قاسمی)

 

  • داوود خانی لنگرودی

 

توی بازارِ پر از مفرغِ حرف؛

نقره می‌داغیدند،

می‌خریدند طلا.

ما که رفتیم،

خمیدیم نشستیم  گرفتیم سکوت!

شلمان؛ چهارم شهریور 1398 خورشیدی- داوود خانی خلیفه‌محله(لنگرودی)

  • داوود خانی لنگرودی

دؤنَــم بالابولـندی لاکو!لاکو!

سیــآ گیسوکمندی لاکو!لاکو!

هِــسی اَفتؤدیم وُ مآپاره؛ امّـا

تو آخر می‌کوشَندی لاکو!لاکو!

شلمان؛ اول شهریور 98 داوود خانی خلیفه‌محله(لنگرودی)

  • داوود خانی لنگرودی