- ۰ نظر
- ۰۳ تیر ۹۶ ، ۰۹:۵۳
رباعی هُرّی دل من ریخت
از: داوود خانی لنگرودی
دیشب که به خوابم آمدی بودی مـست
در دست تو جام بود، افــتاد شکست...
هُــــرّی دل من ریخت و برخاستم از،
قوقوی خروس و رفت فرصت از دست!
23 خرداد 1395 خورشیدی
سوزی در دل ز دلفروزی دارم رحمی، رحمی که طرفه سوزی دارم
مردم گویند: "کس به روز تو مباد" می پندارند بی تـــــو روزی دارم! (عاشق اصفهانی)
*
گر رنج و عذاب سینه سوزی دارم زآنست که همچون تو عجوزی دارم
قدم ز غمت خمیده و مردم شهر می پندارند بی تو غـــــوزی دارم! (خروس لاری- ابوالقاسم حالت)
*
بـه! بـه! بـه! بـه! چه حال و روزی دارم مینی کوپرِ یگانه سوزی دارم
بر عکس "خروس" و "عاشقِ اصفهونی" دنیای قشنگ یالــقوزی دارم! (داوود خانی لنگرودی)
رباعی طنز ششم آقای مدیر
از: داوود خانی لنگرودی
فوکوس و دِی وِلت و اِشپِگل می خواند
تاریخِ قدیم و از هِــــگِل می خـواند
آقای مدیـــــر، دولت آبـادی است
رُمـــــــانِ زوالِ کُلُنل می خـواند!
(7/11/94)
هفته نامه ی فوکوس، روزنامه دی وِلت و هفته نامه ی اشپگل از نشریات معتبر آلمانی می باشند
زوالِ کُلُنِل؛ رمانی ست از محمود دولت آبادی
پیش از این چهار رباعی طنز با عنوان آقای مدیر را در وبلاگم انتشار داده بودم و این یکی هم در ادامه ی همان مجموعه می باشد که ممکن است همچون زن گیرنامه بعدها بصورت کتاب الکترونیکی رایگان در فضای مجازی منتشر گردد.
در دفتر کار ساعتی قبل از شب
از کار زیاد و اندکی بعد از تـب
طبق نظر پــــزشکیّ قانونی
آقای مدیر بست از گفتن لـب!
4 بهمن 1394